پرسهزنی فقط قدمزدن در شهر نیست؛ هنری است برای گمشدن آگاهانه، دیدن عمیقتر و تجربهکردن جهان با کیفیتی متعالیتر. این یادداشت که در فصلنامه گیلگمش، شماره ۱۱ به قلم سیما سلمانزاده به چاپ رسیده، نشان میدهد اگر بدانیم چگونه گردش کنیم، سفر میتواند به تعالی معرفت، لذت و زیستن بدل شود.
والتر بنیامین عقیده دارد که گم شدن در شهر دشوار نیست؛ اما گم کردن خود در آن، چنانکه گویی در جنگلی راه گم کرده باشی، نیازمند آموزش است.
پس بیایید از حس و تجربههای پرسهزنی بشنویم.
جهان معاصر، جهان مدرنیته و ضربآهنگ عبور انسان معاصر از زمان و مکان، پر شتاب است. از سویی، انسان شهری امروزه بیش از هر زمان به آسایش و آرامش نیاز دارد و این الزام در قالب طراحی فضاهای زیستبوم از سوی متخصصان امر، به میزان درگیری فعال و غیرفعال او با محیط و قابلیت اکتشاف او وابسته است. از سوی دیگر، شتاب زندگی امکان ژرفاندیشی و توانایی را در بازیابی قوا و کشف زیبایی محدود کرده و ارزشهای بنیادین اخلاقی را تحت تأثیر قرار داده است.
بعد از انقلاب صنعتی، صنایعی موفقتر عمل کردهاند که علاوه بر تأمین نیازهای اولیه جوامع انسانی در سلسلهنیازهای برشمرده توسط مازلو، در معرفتشناسی و هستیشناسی نیز راهگشا بودهاند.
گردشگری یکی از این صنایع برشمردهشده است و با توجه به سه مؤلفه حقیقت، زیبایی و اخلاق، عملکردی هویتساز دارد. این صنعت با ارائه محصول انتخابی به گردشگر، یادگیری را در رأس اهداف خود قرار داده و مسئولیت فردی و اجتماعی را همزمان بهبود میبخشد و موجب اعتلای توانمندی، جهانبینی و دیدگاه شخص میشود.
جیمز کلیفورد، ویژگی دنیای معاصر را «جابهجایی» مسافرانی برشمرده که با امید به آینده سفر میکنند، ارتباط برقرار مینمایند و سرعت را تجربه میکنند.
به نظر میرسد گردشگری در عصر نوین، جابهجایی را چنان معنادار ساخته که تا جابهجایی ایده نیز پیش میرود. به عبارت دیگر، بهجز جسم، ذهن هم جابهجایی را تجربه میکند و با قیاس، خاطره یا الهام، خلاقیت و آزادیِ مورد نظر برای حصول آرامش تأمین میشود.
انسان امروزی یک کوچنده در قلمرو مکانی صرف نیست و با تفکری ریزومی و سیال، همانند درختی غیرایستا به هرجا سرک میکشد و سعی دارد با کمترین تلاش و بیشترین کاوش ذهنی، به سطوح بالاتر هرم مازلو ـ عزتنفس و خودشکوفایی ـ نائل آید و در این مسیر، با هرگونه تجربه مکان جدید در زمان پیشبینینشده و در چارچوب اکتشاف، مشتاقتر، مشعوفتر و افسونتر میشود.
گردشگری، این صنعت انسانمحور، در سایه غنای معنا برای مسافر، زمانساز میشود و با تسهیل درک لحظهها، مفهوم جغرافیای عاطفی را برای او متبادر میسازد تا جایی که او را مسحور سلوکهای تصادفی میکند.
از اینرو، گردشگری کمشتاب با واگذاری مسیر و مقصد به احساسات مسافر، او را به تجربههای ناب در کنار تغییرات، ترغیب مینماید.
پرسهزن در ذهن، جهان بیرون و خیال خود در تعلیق و تعادل خواهد بود.
مسافر پرسهزن به این ترتیب، آوارگی خود را با رشد شخصیت و کسب فضیلت خرد همراه میکند و با توازنی میان دنیای درونی آگاهی و دنیای بیرونی تجربه، به تحلیل ناخودآگاه خود در سفری رؤیایی میپردازد.
در مردم نگاری سفر، مطابق آنچه نعمتالله فاضلی اذعان داشته، دو نقیصه وارد است: نخست، فرصت کوتاهی که امکان برقراری ارتباط گردشگر با لایههای درونی جامعه میزبان و فرهنگ آن را تأمین نمیکند و مانع مشاهده تمامعیار او میشود؛ دوم، آرایش تصنعی مقاصد گردشگری است. حال آنکه گردشگری کمشتاب و هدفمند، پرسهزنی کامل و مؤثر را در رفع این دو نقصان ممکن میسازد.
پرسهزنی مفهومی وامگرفته از ریشه فرانسوی است و به تعبیر شارل بودلر، فردی است که در شهر قدم میزند تا شهر را شخصاً تجربه کند و شیوهای از تفکر فلسفی زندگی خود را رقم بزند. بودلر نقش پرسهزن را در درک و ترسیم فضای شهری خاطرنشان ساخته است.
پرسهزنی نمادی است از زیستن در سایه تجربه برای تمرین احترام به تفاوتهای فرهنگی، همنشینی و پرهیز از اعمال خشونت اجتماعی و به همین دلیل، بهبود کیفیت فضاهای شهری از مهمترین اولویتهای شهرهای کمشتاب به شمار میرود.
کیت تستر یادآوری میکند که «پرسهزن، مشاهدهکننده مناظر، فضاها و مکانهای شهری است» و پرسهزنی را فعالیتی برای فهم شهر میداند.
پرسهزن در محیط انسانساخت شهری فرصت بیشتری دارد تا فلسفه زیباییشناسی شهری و ساختار اجتماعی و ایدئولوژیک آن را با توجه به دانش و بینش خود دریافت کند. محیط شهری انسانساخت بازتاب ارزشها و نمادهای نخبگان شهر است.
چهار فعالیت اصلی پرسهزن عبارتاند از: راه رفتن، مشاهده کردن، فکر کردن و به وجود آوردن. مشاهده با چشمانداز انتقادی مهمترین جزء این فعالیتهاست.
شهر، نقشهای ادبی و جغرافیایی است و پرسهزن، خوانشی از منبعی حقیقی و بیواسطه دارد؛ هر لحظه جذاب برای پرسهزن، سکانسی ماندگار از راز تجربه او را رقم میزند.
پرسهزن روح خیابانها، کوچهها و محلهها را مییابد. «روانجغرافیا» فصل مشترک روانشناسی و جغرافیاست و به لطف آن، پرسهزن هدایت میشود تا درون مکان را کاوش کند. او در بیکرانگی زمان در جستوجوی رازها و سرنخهاست و به فهم مناظر توجه دارد.
و آنجا را میکاود و معانی را کشف میکند؛ اما آنچه بیش از پیش پرسهزنی را با گردشگری کمشتاب متفاوت میسازد، کیفیت حضور اوست؛ لذتی که از نخستین کشف در اولین پرسهزنی عاید میشود.
در گفتمانی مجازی در سال ۱۳۹۹، آرش نوراقایی و علیرضا عالمنژاد از تجربههای پرسهزنی خود سخن گفتند. نوراقایی پرسهزنی را مملو از الهام دانست و گفت: «برای پیدا کردن بعضی جاها، باید گم شد.» او حس آزادی و رهایی را لازمه پرسهزنی تعریف کرد.
او تأکید کرد که پرسهزنی میتواند با مطالعه یا بدون مطالعه قبلی انجام شود و لذت آن ممکن است در نخستین مواجهه یا در تمام مدت سفر احساس شود.
عالمنژاد پرسهزنی را تجربهای دانست که بهتر است به تنهایی انجام شود؛ جایی که یک مغز فرمان دهد و یک قلب دل بسپارد. او بر «اتفاق» و تأمل تأکید کرد و گردشگری کمشتاب را پاسخی به شتاب روزافزون جهان مدرن دانست.
نوراقایی از آتن، برلین و فلورانس گفت و عالمنژاد از پاریس، بوداپست و تهران. هر دو بر این باور بودند که تجربه پرسهزن «آنِ» خود اوست.
تفاوت «ساحت» لذت براى پرسهزن و گردشگر و یروهشگر عنوان دیگرى بود که از سوى ارش نورآقایى مورد واکاوى قرار گرفت. او با خوانش یادداشتى از تجربه لذت پرسهزنى در یونان به شرح زیر، از مخاطبان مهماننوازى کرد:
حالا، تازه، بعد از 25 روز، یونان کمى در من تهنشین مىشود. حالا، تازه، هنگامى که تاریخ و طبیعت، تنها اولویتهاى من نیستند، یونان را مىبینم. وقتى به این نمىاندیشم که کدام رستوران ارزانتر است، وقتى که نه بر صندلى کافه، بلکه بر روى جدول کنار پیادهرو نشستهام، وقتى که به تماشاى فوتبال جوانان و تاببازى بچهها در پارک نگاه مىکنم، وقتى که در قمار خیابانى شرکت مىکنم و ٢٥ یورو مىبازم، وقتى به پسرکى که سنتور مىزند پول مىدهم، وقتى که فروشنده میانسال با من حرف مىزند و من نمىفهمم و فقط سکوت مىکنم و در مردمک چشمان و در زخم چهرهاش راز چرخ گردون را جستوجو مىکنم، وقتى که گربهاى را نوازش مىکنم و سگى را در کنارم مىپذیرم، وقتى که بوى تند ادرار را در کوچههاى پایین شهر آتن استشمام مىکنم، حالا، تازه، یونان را در نزدیکىام احساس مىکنم.
وقتى که سعى مىکنم بفهمم قصه هر آدمى چیست، و جوانى که عینک دودى دارد و موى فرفرى، به کجا قرار است برود، و دخترى که کفش کتانى به پا کرده و ساک ورزشى بر دوش دارد، چه ورزشى مىکند، جوانى که تىشرت سبز و شلوار بچه کوتاه پوشیده، با چهار سگ که کنترلشان سخت به نظر مىرسد، در پیادهرو چه مىخواهد، و مىپرسم از خودم بلالفروش چرا عرقش را خشک نمىکند، تازه، حالا، قد مردان و وزن زنان را حدس مىزنم و به دنبال چروک صورت پیرمردان و رنگ موى پیرزنانم.
تازه، حالا، که از کادر محدود مستطیل دوربینم فاصله گرفتم، یونان را لمس مىکنم. شاید باید از نوشتن هم دست بردارم».
علیرضا عالمنژاد در ادامه به مزیت اشتراکگذارى خاطرات سفر در شبکههاى مجازى اشاره کرد و فرصت استفاده از لحظات را در پرسهزنى مورد توجه قرار داد.
هر دو گوینده بر چگالى افزونِ اولین پرسهزنى و چگالى تجربه پرسهزنىهاى بعدى واقف بودند. همچنین از ارتباط معنادار احتمالى پرسهزن و مقصد و عایدى ویژه او سخن به میان آوردند.
نورآقایى، پرسهزنى را مواجه شدنِ سربههوا و سهلانگارانه خواند و عالمنژاد از بداههگردى براى تفهیم معناى پرسهزنى صحبت کرد.
این گفتار با خوانش دلنوشته دیگرى از آرش نورآقایى در آبان ١٣٨٨ به پایان مىرسد:
«به کجا مىبرم این طرح بلند آرزوها، تا به آن لحظه که مىرسد از راه...
در این سفر،
در آتش عشق هر شهر سوختم و با ترک آن خاموش شدم.
باران را فهمیدم و غروب را جدى گرفتم. جنگل را خواندم و آدم را مطالعه کردم.
کلاغ سیاه دیدم و قوى سفید. برگ زرد پرنده دیدم و رود بىرنگ جهنده.
گنبد آبى دیدم و سقف چوبى، تندیس روحمند و نقش سخنگو.
روزى گام برمىداشتم و به بالا مىنگریستم و دهانم بازمانده بود، و روزى دیگر زیر پایم قولنج پاییز را مىشکستم.
در سرتاسر سفر، میوه نسیم هوشبَر را بىوقفه بوییدم و پیاله دریاى مست را لاجرعه سرکشیدم و روغن شفابخش زمان را پیوسته به تنم مالیدم.
و دانستم که ساز روزها را اگر خوب بنوازیم فصلها جوانمرگ نمىشوند.
دیگر اینکه...
از گاو میترا تا زخم مسیح، خدا را قال گذاشتم و از قبر «شوپن» تا منزل «بتهوون»، همه بنده ستودم.
از چشم افسونگر داوود تا ریش پرپشت موسى، مضامین مزامیر و تورات را حدس زدم.
به قدرت زئوس و عشوه ونوس پى بردم.
بهشت دانته را در خانه ژولیت یافتم و جهنم را با قلمموى رامبرانت دور راندم.
و...
به درختان مسیر زوریخ تا مونیخ تعظیم کردم. از دماغ دراز پینوکیو آویزان شدم و موى سر تنتن را شانه کردم. در چشم سگهاى پرشمار آتن نگاه کردم و از کنار دوچرخههاى آمستردام بىاعتنا نگذشتم.
دانستم که تریپولى و فرایبورگ هر دو یک معنا دارند و جنگل به دریا سهمى بدهکار نیست.
و...
از طرح بوسه عشاق بر سر هر پلى، نقشهاى حفظ کردم تا در متروى هر شهرى به کار گیرم.
با این حال، به گم شدن عادت کردم تا با سیر طبیعت، سیر شوم.
و اکنون که برمىگردم، باز گرسنهام».
همانطور که اشاره شد در این گفتمان، پرسهزن نوعى گردشگر معرفى شد که نه تنها در جستوجوى اصالت است، بلکه واقعیت هم براى او جذاب مىنماید.
نگاه خیره گردشگر به ویژگىهاى بومى و دریافتى که از طریق مشاهدههاى سریع اما ژرف پرسهزن حاصل مىشود، نه تنها شناخت مقصد را میسر مىسازد، بلکه او را زیر افسون هزار توى کورهراهها، آدمها، خاطرهها و رازها به شاهراه تفرج بدون هدف سوق مىدهد. با این نگاه شاید پرسهزنى را بتوان راهکارى براى مرمت و بازیابى معرفت انسان دانست.
پرسهزنى گاه به مثابه مصرف نوستالژیک مسیر و مقصد است و پرسهزن این فرصت را پیدا خواهد کرد تا در کرانهاى که «آنِ» او است، راوى تجربه و لذت سفرش باشد.
او در بُعد معنوى، زائرى است که طعم و بو و رنگ زیارت خود را گاه با اشک و گاه با لبخند بارها و بارها به خاطر خواهد آورد.
سر برآرید حریفان که سبویی بزنیم
خواب را رخت بپیچیم و به سویی بزنیم
خرقه از پیر فلک دارم و کشکول از ماه
تا به دریوزه شبی پَرسه به کویی بزنیم
خیمه زد ابر بهاران به سر سبزه که باز
خیمه چون سرو روان بر لب جویی بزنیم
(شهریار)